تبليغاتX
معنا
اخرين پست اين وبلاگ و احتمالا حذف هميشگي... شدام معادله چند مجهولي... اين روزها هيچ كس از هيچ راهي.... مرا نمي فهمد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:33  توسط بي نام 

انتظارش انتظارم سير كرد

انكه ميخواهد بيايد دير كرد

تا به كي در انتظارش ديده بر در دوختن؟

امدن... رفتن... نديدن... سوختن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:7  توسط بي نام  | 

ارام گريستم...

وقتي كه سالها تو راجستجو ميكردم...

ولي فهميدم كه تو در مني...

و

من

،

ما

شدم...

چه خوش لحظه ي بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:53  توسط بي نام  | 

حضرت علي ع:

  (((اگربه مشکل امروزت(غم دیروز)و(اضطراب فردا) را

                                اضافه نکنی مشکلت درهمان روزحل میشود))))

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:21  توسط بي نام  | 

ماراست نوايي بي نوايي

درديست در ما گر اشنايي

گر بيگانه زمايي  ما نگويم

گر باما اشنايي از ما جدايي




+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:45  توسط بي نام  | 

اينجا زمين است

رسم ادمهايش عجيب است...

گم كه بشوي ...       بجاي انكه دنبالت بگردن...!

فراموشت ميكنند...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:58  توسط بي نام  | 

خدايا ممنونم از اينكه اشكم رو جاري كردي....

به خودت قسم كه محتاج بودم تا...

ياريم كن تا با نام تو

........
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:21  توسط بي نام  | 

يك سال گذشت...

ديشب مشغول كار هاي شبانه ام بودم...

وقتي رسيدم سر يه كار مهمي.. يه دفعه

برام اتفاق عجيبي افتاده بود... خودم تعجب كردم

يه لحظه گفته شد يك سال گذشت... عجيب بود..

توي يك سال خيلي چيزا رو ازم گرفتند.. شايد كسي

باورش نشه ... خوردم كردن و ادعاهامو شكستن...

تموم اونهاي كه باورم داشتند شايد90 درصدشون

حتي فكرشم نميكردن كه من اين طوري بشم ازم.... شدن...

ولي ديشب بهم گفتند كه يك سال گذشت.. و دارن دوباره ميدن

بهم... يادم باشه كه اون مطلبي كه تو پست قبليم نوشتم

از خودم نبود...خودشون گفتند... ا.نم رو انجام يكي از همون

كارهاي شبانه ام ...

شكر...

كه اغاز و پايان كارم و نفس هر لحظه و يارم توي...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:46  توسط بي نام  | 

چه رنج اور و شيرينه وقتي كه

من خراب ميكنم و تو دوباره برم ميگردوني و

خوبش ميكني...

چه رنجشي كه من يادم ميره كه نگاهت كنم

ولي تو نگاهت رو از من بر نمبداري...

و چه خنده داره وقتي بخوام حرفي رو بزنم

تا بخوام شروع كنم تو اولين مخاطبمي

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 8:38  توسط بي نام  | 

نظرتون در مورد این سه بیت شعر چیه؟


چرخ باهر که نشاندت بنشین

هر چه را خواجه روا دید رواست

زتزاوی قضا شکوه مکن

که ز وزن همه کس خواهد کاست

ناگزیر است گل از صحبت خار

چمن و باغ به فرمان قضاست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:13  توسط بي نام  |