تبليغاتX
معنا


معنا

الله

کاش، در اين رمضان لايق ديدار شوم
سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
کاش منت بگذاري به سرم مهدي جان
تا که همسفره تو لحظه ي افطار شوم

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:34 توسط بی نام| |

دارم میام پا بوست اقا جان...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:40 توسط بی نام| |

الله

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِينا لَكَ مُتَضَرِّعا إِلَيْكَ رَاجِيا لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لا يَخْفَى عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَ مَثْوَايَ وَ مَا أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِي وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِي وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِي
خداوندا دعايم را بشنو... كه به سويت گريخته‏ام و با حال خوارى و ناتوانى در محضرت ايستاده‏ام و به خاطر بخشايندگى كه در آستانت سراغ دارم، پاداش نيك را اميدوارم و تو مى‏دانى آنچه در نفس من است و از حاجتم باخبرى و به ضميرم عارفى، و منزل نهايى و اقامتگاه ابديم بر تو پوشيده نيست، و آن سخنى را كه مى‏خواهم اظهار كنم و مطلبى را كه مى‏خواهم به زبان آورم و براى عافيت خويش اميدوارم، قبل از اظهار و بيان، بر همه آنها آگاهى‏
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط بی نام| |

الله

بزرگترین چیزها دیده نمیشوند چون در چشم محدود نمیشوند.به دست نمیآیند چون دست قادر به نگهداری آن نیست.ملک شخصی نیستند زیرا هیچ شخصی توان چنین مالکیتی را ندارد.بزرگترین ها آزاد هستند و ریشه در نامحدود دارندلکن مروارید نایاب شایسته ی غواص اقیانوس پیماست

                                                                 ایلیا میم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:32 توسط بی نام| |

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:59 توسط بی نام| |

الله

اعجاز قران http://islam-pdf.blogfa.com/

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:22 توسط بی نام| |

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:36 توسط بی نام| |

الله

خداوندا یاریم کن تا تمام عیبها و نقصایم را قبول کنم...

و عنایتی فرما که بتوانم نقصهایم را به کمالات برای رسیدن به تو تبدیل کنم...

خداوندا شفای تن بیمار و نفس سرکشم را از تو خواهم که تو بهترین درمانگری...

خداوندا چنان در خود غرقم کن که در تمام مراحل زندگیم تسلیم امر تو باشم...

خداوندا دستم گیر که تو بهترینی...

خداوندا از سر کویت مرانم که جز کوی تو ادرسی ندارم...

خداوندا یاریم کن که تمام نقاط تاریک وجودم را با نور تو روشن کنم...

خداوندا عنایتی فرما که شکر گذار درگاهت باشم...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:56 توسط بی نام| |

الله

چه دور می مانم از کاروانی که از دم خانه مان می گذرد...

تو دلیل کائنات... شور انتظار... دلیل عشق و ترجمه ی عشق...

چه غریبانه میگذری از کنارمان... چه بی فاصله میگذری از میانمان...

ولی ما....... چه غریبی .... چه غریبی ... و چه......

الهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:29 توسط بی نام| |

الله


آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:23 توسط بی نام| |

الله

خدا به تلاش پاداش میده نه به بهانه...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:4 توسط بی نام| |

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:56 توسط بی نام| |

الله

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:19 توسط بی نام| |

[111.bmp]
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:24 توسط بی نام| |

الله

اقا جان... چه سخت است نفس کشیدن بی یاد تو...

انگار کوهی از سنگ بر سینه فشار میاورند...

و مشتی چون بغض در گلو میترکد...

چه......................................................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:18 توسط بی نام| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:36 توسط بی نام| |

الله

یک روز می ایی از تمام درها... از تمام درها...

از تمام دلهای که باورت دارند... و مرحمی برای دلهای میشوی که

به عشق تو تپیدن... و برای تو انتظار کشیدن...

بوی پیراهنت را به دست باد خواهی داد... تا به چشم یعقوبان برساند

تا دیده چشم سفید شدگان را روشن میکنی... به جمال خویش... به نور خویش..

به خال ولایت خویش...

میشود منتظر ماند... تو را خواند... الهم کل ولیک... تو هر روز در جان مای و هر روز

در دلمان خانه ات را امارت میکنی... درهایم دلم را به سوی تو میکنم...

به انتظار می نشینم... تا از در دلم بازایی...

سخت است دیدن همه چیز و لی ندیدن تو... میشود........................

الهم عجل لولیک الفرج

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:37 توسط بی نام| |

الله

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:18 توسط بی نام| |

الله

عجب مانم از كسي كه بيابانها و وادي ها قطع مي كند تا زيارت كند سنگي را كه آنجا اثر قدوم انبيا و اوليا رسيده باشد، چرا قطع نمي كند نفس خود را كه به دل خود رسد تا اثر پروردگار خود بيند؟.........

محمدبن فضل البلخي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:3 توسط بی نام| |

الله

 حتي اگر ما به انساني برسيم و شري را در او مشاهده كنيم بايد توجه كنيم كه ممكن است شر او ظاهر شده باشد و خير او هنوز ظاهر نشده است و اگر فكر كنيم ما بهتر از او هستيم بايد توجه كنيم كه شايد خير ما ظاهر شده باشد ولي شر ما ظاهر نشده باشد. از كجا معلوم كه اين وضع ادامه پيدا كند؟! ممكن است ما مثل يك استخر آرام و زلالي باشيم كه لجن در ته آن است اما ممكن است با يك تلاطم آلودگي ها خودش را نشان دهد خداوند هم خودش را اهل تقوي دانسته! در عرفان مي گويند تقوي از وقايه است يعني انسان بدي ها را به خودش نسبت دهد و سپر خدا شود. مانند حضرت ابراهيم كه فرمود و اذا مرضت فهو يشفين. او مريض شدن را به خدا نسبت نداد اما شفا يافتن را به خدا نسبت داد اما شيطانِ بي ادب گفت فبما اغويتني! يعني تو مرا گمراه كردي! ...

ممنونم از صاحب عزیزم که این مطلب رو برام ارسال کرده...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:4 توسط بی نام| |

الله

اقا ... غریب تر از تو هم هست... نیومدی فکر کردیم که نمیای یا نیستی...

این انصاف نیست... فکرکردیم که دوری... وهر کاری که خواستیم کردیم...

ببخشید که هی دلتو میشکونیم... ببخشید اقا... که همش دلت رو خون میکنیم..

ببخشید...

http://www.askquran.ir/showthread.php?t=14327

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:23 توسط بی نام| |

الله

دوستان من: برای چنین هدفِ بزرگی من هم [مثل شما] حاضر هستم جان خود را بدهم، ولی هیچ هدفی وجود ندارد که به خاطر آن حاضر باشم جان کسی را بگیرم.   " مهاتما گاندی "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:36 توسط بی نام| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:33 توسط بی نام| |

الله

http://www.askquran.ir/showthread.php?t=11899

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18:1 توسط بی نام| |

الله

مهربانا چنان ضعیفم که توان هیچ کاری به غیر اراده ی تو ندارم... یاریم کن...

مهربانا.... چنان غرق در خویشم کن که جز تو نبینم و جز تو نخواهم...

مهربانا... عشق یعنی تو...و تو یعنی عشق... مرا به خود رسان...

مهربانا... چنان کن که دمی از تو غافل نشوم... چون ان دم دمی از زندگیم مباد...

مهربانا... خسارت به دیگران ظلمیست عظیم... مرا از ان دور بدار...

مهربانا.. چنان که تو خواهی راضیم و چنان که تو گوهی یاریم کن تا انجام دهم...

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:48 توسط بی نام| |

الله

می گویند، روزی فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و مشغول خوردن بود. در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی هست که بتواند این خوشه انگور را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به وسیله سحر و جادو آن خوشه انگور را به به خوشه مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: واقعا که تو مردی اُستاد هستی!
ابلیس با شنیدن این جمله، سیلی محکمی بر گردن او زد و گفت:

مرا با این اُستادی به بندگی قبول نکردند، تو چگونه با این حماقت ادعای خدایی می کنی؟!

 

باتشکر از دوست بسیار خوبم اقا رضا که این متن رو به عنوان نظر وبلاگ گذاشتن...

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:9 توسط بی نام| |

الله

یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»
راهب  با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:
 من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني


 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 9:7 توسط بی نام| |

الله

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:53 توسط بی نام| |

الله

عقل گفت: من سبب کمالاتم. 

عشق گفت: نه من دربند خیالاتم.  

عقل گفت: من مصر جامع معمورم. 

عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم. 

عقل گفت:من بنشانم شعله غنا را. 

عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را. 

عقل گفت: من مونسم بوستان سلامت را. 

عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را. 

عقل گفت: من سکندر آگاهم. 

عشق گفت: من قلندر درگاهم. 

عقل گفت: من صراف نقره خصالم. 

عشق گفت: من محرم حرم وصالم. 

عقل گفت:من تقوی به کار دارم 

عشق گفت: من دعوی چه کار دارم. 

عقل گفت: من در شهر وجود مهترم. 

عشق گفت: من از بود و وجود بهترم. 

عقل گفت: مرا علم و بلاغت است.

عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است.  

عقل گفت: من قاضی شریعتم. 

عشق گفت: من متقاضی ودیعتم. 

عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم. 

عشق گفت: من عبیر نافه تسلیمم 

عقل گفت:من آیینه مشورت هر بالغم. 

عشق گفت: من از سود و زیان فارغم. 

عقل گفت:مرا لطایف غرایب یاد است. 

عشق گفت: جز دوست هر چه گویی باد است. 

عقل گفت:من کمر عبودیت بستم. 

عشق گفت: من بر عقبه الوهیت مستم. 

عقل گفت:مرا ظریفانند پرده پوش. 

عشق گفت: مرا حریفانند دردنوش. 

عقل گفت: من رقیب انسانم، نقیب احسانم، بسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گشاینده در  

 فهمم، زداینده زنگ و همم، گلزار خردمندانم، مستغفر هنرمندانم. 

ای عشق، تو را کی رسد که دهن باز کنی و زبان به طعن دراز کنی؟ 

تو کیستی؟ خرمن سوخته ای، و من مخلص لباس تقوی دوخته ای. 

عشق گفت: من دیوانه جرعه ذوقم، برآرنده شعله شوقم. 

زلف محبت را شانه ام، زرع مودّت را دانه ام. 

منصب ایالتم عبودیت است، متکاء جلالتم حیرت است. 

ای عقل تو کیستی؟ تو مودب راه و من مقرب درگاه. 

آن روز که روز بار بود و نوروزی عشرت یار بود، 

من سخن از دوست گویم و مغز بی پوست جویم. 

نه از حجاب ترسم و نه از حجاب پرسم. 

مستانه در آیم و به شرف قرب حق بر آیم، 

تاج قبول نهم بر سر، و تو عقلی همچنان بر در. 

 خواجه عبدالله انصاری

منبع:http://www.sahabhk.blogfa.com/

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:19 توسط بی نام| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:39 توسط بی نام| |


Design By : Night Skin