تبليغاتX
معنا


معنا

الله

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم !

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:19 توسط بی نام| |

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:24 توسط بی نام| |

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:33 توسط بی نام| |

الله

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:28 توسط بی نام| |

الله

غم دوري بسيار سخت است مخصوصاً دوري کسي که تنها کس ماست و لحظه اي بدون او ماندن بسيار دشوار و سخت است...

چگونه دور ما نده ان از تو یار مهربانم که تو میزبان منی و من مهمان تو... تو از خود در من دمیده ای و من

تمام جانم شده بوی تو... چگونه دور میشوم از تو که نفسهایم بوی تو را نمیدهد... نمیخواهم نفسی که بی نام تو بر تنم وارد و بی نام تو از تنم خارج شود...

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:52 توسط بی نام| |

الله

لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »

( اگر در آنها [ آسمان و زمين] جز خدا، خداياني[ ديگر] وجود داشت، قطعا زمين و آسمان تباه مي‌شد.)

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:53 توسط بی نام| |

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:6 توسط بی نام| |

الله

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش 
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش 
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال 
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:56 توسط بی نام| |

الله

در این مهمانی اشراف
من بی سر و پا را هم دعوت كرده اند !!!
عجب صاحب خانه مهربانیست
حواسم باشد آبرو ریزی نکنم......
اشراف زاده نیستم اما حداقل گدای درگاه تو که هستیم...

تو با مهرت  میزبانی و من باگناهم مهمان...

سرم رو بالا نمیگیرم  شمرنده ی شرمنده ام... ولی...........

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:31 توسط بی نام| |

الله

روزى دو گونه است : روزيى که آن را جويى ، و روزيى که تو را جويد و اگر پى آن نروى راه به سوى تو پويد . پس اندوه سال خود را بر اندوه روز خويش منه که روزى هر روز تو را بس است . پس اگر آن سال در شمار عمر تو آيد ، خداى بزرگ در فرداى هر روز آنچه قسمت تو فرموده عطا فرمايد و اگر آن سال در شمار عمر تو نيست ، پس غم تو بر آنچه از آن تو نيست چيست ؟
و در آنچه روزى توست هيچ خواهنده بر تو پيشى نگيرد ، و هيچ غالبى بر تو چيره نشود ، و آنچه برايت مقدر شده تأخير نپذيرد .نهج البلاغه

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:3 توسط بی نام| |

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:10 توسط بی نام| |

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط بی نام| |

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:27 توسط بی نام| |

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:5 توسط بی نام| |

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:7 توسط بی نام| |

الله

قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم ساخت ما را همو که میپنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم به یکی جرعه اش خراب شدیم ای مترسک کلاه را بردار ما کلاغان دگر عقاب شدیم ما از آسودن و نیاسودن سنگ زیرین آسیاب شدیم ای مترسک کلاه را بردار ما کلاغان دگر عقاب شدیم ما از آسودن و نیاسودن سنگ زیرین آسیاب شدیم قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم ساخت ما را همو که میپنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم گوش کن ما خروش و خشم تو را همچنان کوه بازتاب شدیم اینکگ این تو که چهره میپوشی اینک این ما که بی نقاب شدیم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:57 توسط بی نام| |

الله

نام تو بر زبان من آمد، زبانه شد سیل گدازه های خروشان، روانه شد گفتم به خاک نام تو را : جنگلی سرود گفتم به شعر نام تو را : عاشقانه شد گفتم به باد نام تو را : گردباد گشت گفتم به رود نام تو را : بی کرانه شد گفتم به راه نام تو را : رفت و رفت و رفت... گفتم به لحظه نام تو را... : جاودانه شد این حرفها، که همهمه ای در غبار بود باران نرم ِ نام تو آمد : ترانه شد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:55 توسط بی نام| |

الله

به راستى كه دل در درون سينه بى قرار است و به دنبال حق مى ‏گردد و چون به آن رسيد ، آرام و قرار مى ‏گيرد . / اصول كافى جلد 2 صفحه 421

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:45 توسط بی نام| |

الله

امام هادی علیه السلام فرمود:« اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است. آصف بن برخیا فقط یکی از این حروف را داشت که وقتی آن را بر زبان آورد، توانست در کمتر از پلک بر هم زدنی، به تخت بلقیس، ملکه سبا، دست یابد و آن را در اختیار سلیمان قرار دهد. اما نزد ما اهل بیت، هفتاد و دو حرف از اسم اعظم خداوند وجود دارد. یک حرف هم نزد خود خداست که تا ابد در علم غیبش خواهد ماند.»

حالا ما به دنبال چه هستیم...

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:48 توسط بی نام| |

الله

...چه می کنی؟
 
اما عجیب دل نگرانم، چه می کنی؟
ابری ترین سوال جهانم چه می کنی ؟
یک روز موج آمده و بعد رفته ای
آن سوی آب،در جریانم،چه می کنی؟
هی نامه پشت نامه ،جوابی نمی دهی
خطی، نشانه ای که بخوانم چه می کنی
حالا اگر به خانه  خورشید رفته ای
ای نبض نور !در شریانم چه می کنی؟
هر روز گفته ام که تو آنجا دلت خوش است
هر روز آه ....بی که بدانم چه می کنی
من بی تو اضطراب سرابم مشوشم
در لحظه لحظه  هیجانم چه می کنی؟
می خواستم به نام تو از ماه دم زنم
با تکه ابر روی دهانم چه می کنی؟
 
سید اکبر میرجعفری
 
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:29 توسط بی نام| |

الله

 

اگر خدا بهت فرمود که لیاقت شهادت را نداری؛ بگو : مگر آنچه را که تا بحال به من داده ای لیاقتش را داشته ام!
کدام نعمت تو را من لیاقت داشته ام که این یکی را داشته باشم؟!
مگر تو تا بحال در بذل نعمت هایت به لیاقت من نگاه می کردی؟!
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:57 توسط بی نام| |

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:45 توسط بی نام| |

 می‌گویند
درمیانِ کلامِ مقطع و خاموشِ نفس‌ها
پیچکی می‌روید
با برگ‌های داس
تا راهِ رسیدن به ایستگاه را
هموار کند.
نگران نباش
باران که بگیرد
تمام راه دوباره سبز می‌شود

 پیچکِ نگاهم
دزدانه تا پشت پنجره‌ی
اتاق تو
بالا آمده
به کجا خیره شده‌ای!
باران که بگیرد
تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود

کیکاوس یاکیده

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:59 توسط بی نام| |

الله

پیامبر اعظم (ص)

» اى على! هرگاه وقت نمازت رسيد، آماده آن شو وگرنه شيطان تو را سرگرم می‏كند و هرگاه قصد [كار] خيرى كردى شتاب كن وگرنه شيطان تو را از آن باز می‏دارد.
» امالى صدوق، ص117

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:19 توسط بی نام| |


Design By : Night Skin