معنا
مقبل كاشاني شاعري بوده كه خيلي آرزوي زيارت امام حسين عليه السلام رو داشته اينجا بود كه صداي گريه و ناله از پيامبران بلند شد ... محتشم خواست تا پايين بيايد حضرت فرمود باز هم بخوان زيرا هنوز دلها از گريه خالي نشده . با رسيدن محتشم به اين قسمت از اشعارش رسول الله غش كرد و انبيا همه بر سر ميزدند و گريه ميكرند .و ملكي اين شعر محتشم را ميخواند : پس از ساعتي كه مجلس به حالت عادي بازگشت پيامبر عباي خود را بر دوش محتشم انداخت از منبر فرود آمدم و پيامبر به عنوان صله چيزي به من عطا نفرمود . ): هر كسى زرع و زارع و مزرعه خود است و نيات و اعمالش بذرهايش ، بنگر تا در مزرعه خويش چه كاشتى ؟ و در قول رسول الله (ص ): الدنيا مزرعة الآخرة دقت كن ! و به عبارت ديگر: هر كسى سفره خود و مهمان سفره خود است بیا كه صبر برایم چه خوب معنا شد در انتظار ظهورت دلم شكیبا شد تمام دفترعمرم سیاه شد اما امید دیدن رویت دوباره پیدا شد چه جمعه ها كه گذشت و نیآمدی آخر دعای منتظرانت حدیث شبها شد چكیده قطره اشكی زدیدگان زان پس فضای سبز نیایش پر از تمنا شد حصار یأس چه زیبا شكست با یادت ولی چگونه بگویم كه عقده ها وا شد هنوز مانده به دل آرزوی دیدارت بیا بیا كه بهارم خزان غمها شد مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم قطعه ی گوشده از پر پرواز کم است یازده بار شمرده ایم ولی یکی باز کم است این همه اب که جاریست نه اقیانوش است عرق شرم زمین است که سرباز کم است... الهم عجل لولیک الفرج... الله کار هر شبش بود . با اینکه از صبح تا شب کا رو درس و فعالیت میکرد نیمه های شب هم بلند میشد نماز شب میخوند و یه شب بهش گفتم : یه کم استراحت کن خسته ای . با همون حالت خاص خودش گفت : تاجر اگه از سرمایه اش خرج کنه بالاخره ور شکست میشه باید سود بدست بیاه تا زندگیش بچرخه . ما هم اگه قرار باشه نماز شب نخونیم ور شکست میشیم. (چمران به روایت همسر /ص46) برگ درانتهای زوال می افتد الله امام رضا عليه السلام مى فرمايد: 4- هر كس از خدا بهشت بخواهد و بر مشكلات عبادت صبر نكند، خود را مسخره كرده است پي نوشتها: 1- ب : ج 78، ص 356 منبع: كتاب داستانهاى بحارالانوار جلد 5 آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم. الله همیشه بهانه ی هست که تو رو جستجو کنم و همیشه وقتی ازت دور میشم جای خالی تو رو احساس میکنم همیشه بهانه های رنگ و بارنگ میارم از اینکه چرا از تو دور شدم و چرا ..... خب همه ی اینها یک جواریی بهانست.... بهانه ی که چون تو ی دارم..... بهانه ای که چون توی در کنارم بهانه ای که چون تو بهترینی ..... همیشه وقت داشتی حرفای منو گوش کنی و لی من ........ همیشه من ازت دور میشدم و بهانه میگرفتم ولی تو ...... همیشه در پس و پیش جاده ها گم میشد و تو چراغم میشدی ولی من..... همیشه تو دستامو گرفتی جای که با غیر تو بودم ولی من..... همیشه تو بودی که نوازشم کردی تو سرمای زمستون ولی من....... همیشه تو رو میخوام خدای مهربونم ....... همیشه میخوام تو رو داد بزنم انسان دو دهان دارد: یکی گوش که دهان روح او است و دیگر دهان که دهان تن او است . این دو دهان خیلی محترماند . انسان باید خیلی مواظب آنها باشد . یعنی باید صادرات و واردات این دهنها را خیلی مراقب باشد . آنهاییکه هرزه خوراک میشوند، هرزه کار میگردند . کسانی که هرزه شنو میشوند، هرزه گو میگردند.آنهایی که همنشینی با خداوند عالم دارند، کسانی هستند که اسمای جمالی و جلالی خداوند سبحان در ایشان رسوخ کرده است . جوادند، رحیمند، عطوفند، عالمند و همچنین دارای دیگر اسماء الله هستند رفیق راهی و از نیمه راه می گویی وداع با من بی تکیه گاه می گویی میان اینهمه ادم میان اینهمه اسم همیشه اسم مرا اشتباه میگویی به اعتبار چه ایینه ای عزیز دلم به هر که می رسی از اشک و اه می گویی دلم به نیم نگاهی خوش است اما تو به این ملامت سنگین نگاه می گویی هنوز حوصله عشق در رگم جاریست نمرده ام که غمت را به چاه می گویی الهم عجل لولیک الفرج در روزهای سخت خدا را جه بی قرار می خوا نیم ؛ در بلا هاو مصیبت ها چه عاجزانه از او یاری می طلبیم؛ در تنهایی ها ذکر او را می گوییم ؛در بیماری ها چه خالصانه از بارگاهش شفا می خواهیم ؛...اما در خوشی ها ،کامیابی ها ،نعمت ها و رحمت هایی که عطایمان می کند او را از یاد میبریم !!! الله و او هست تمام و جودم و شروع میشود از نقطه ی به نام قلب... و واج میگیرد تا بی نهایت و مرا با خود میبرد تا انتهایی بی انتهایی و مرا چنان در خود میکشاند که می بینم هیچ چیز جز اون نیست و نخواهد بود... چند سالته؟ خداوندا! آنگونه ام کن تا همه مرا لعنت کنند تا فقط برای رضای تو سخن بگویم. ((منصور حلاج)) دل به ناگهان شبی دچار شد نیامدی چشم ماه و آفتاب تار شد، نیامدی سنگهای سرزمین من به شوق دیدنت زیر سُمّ اسبها غبار شد، نیامدی چون عصای موریانه خورده دستهای من زیر بار درد تار و مار شد، نیامدی ای بلندتر ز كاش و دورتر ز كاشكی روزهای رفته بیشمار شد، نیامدی عمر انتظار ما حكایت ظهور تو قصه بلند روزگار شد، نيامدى الهم عجل لولیک الفرج
اما از نظر مالي در مضيقه بوده .
هر وقت ساير افراد كربلا ميرفتن اشك حسرت ميريخته وآرزوي زيارت ارباب بي كفنش رو داشته .
يك روز يكي از دوستان خرج سفرش رو تقبل ميكنه و از كاشان راه ميفتن به سمت كربلا .
در راه و نزديكي هاي گلپايگان دزدان قافله رو تاراج ميكنن .يك عده از افراد بر ميگردن كاشان .
يك عده هم ميرن سمت گلپايگان و از اونجا با توجه به اعتباري كه داشتند و يا از فاميلاشون پول قرض ميكنن و سفر رو ادامه ميدن .
اما مقبل در گلپايگان نه آشنايي داشت و نه اعتباري . از يك طرف هم دوست نداشت
ديگه راهي رو كه اومده برگرده . دلش هواي امام حسين عليه السلام رو داشت ...
با خودش مي گفت يك قدم نزديكتر به امام حسين عليه السلام هم يك قدمه .
همينجا ميمونم كار ميكنم تا خرج ادامه سفرم جور بشه ....
چند وقتي تو گلپايگان موند تا محرم از راه رسيد .
مثل همه شيعيان در مجالس عزاداري شب و روز محرم شركت ميكرد تا اينكه شب عاشورا شد ، اشعاري رو كه سروده بود در شب عاشورا خوند و غوغا كرد ....
همون شب پس از اتمام مجلس و در عالم رويا خواب ديد مشرف شده به كربلا و وارد صحن شد .
خواست بره طرف ضريح كه از ورودش جلوگيري كردن .
مقبل ميگه :با خود گفتم خدايا نبايد در رابطه با دخول به حرم كسي ديگري را مانع شود .
يكي گفت درست ميگويي مقبل اما الان فاطمه زهرا (س) و خديجه كبري و آسيه
و هاجر و ساره با عده اي از حوريان در حرم مشغول زيارتند چون تو نامحرمي اجازه ورود نخواهي داشت .
پرسيدم توكيستي ؟ گفت : من از فرشتگان حافّين هستم ،
حالا براي اينكه ناراحت نشوي بيا تا تو را به قسمتهاي ديگر حرم هدايت كنم .
در سمت غربي صحن مطهر مجلسي با شكوه بود . از وي راجع به حاضرين در مجلس سوال كردم .
گفت : پيامبرانند از آدم تا خاتم كه همه براي زيارت قبر سيد الشهدا آمده اند
مقبل ميگه : حضرت رسول صلي الله عليه و آله را ديدم كه فرمود برويد به محتشم بگوييد بيايد
ناگاه ديدم محتشم با همان قيافه ، قدي كوتاه و چهره اي نوراني و عمامه اي ژوليده وارد شد
حضرت به منبري كه در آنجا بود اشاره فرمودند كه اي محتشم برو بالا و هر چه بالا ميرفت
حضرت ميفرمود برو بالاتر تا پله نهم رسيد ايستاد ومنتظر دستور پيامبر بود .
حضرت فرمود اي محتشم امشب شب عاشوراست ، از آن اشعار جانسوزت بخوان
و محتشم شروع كرد به خواندن اشعارش :
حضرت رسول صلي الله عليه و آله گريه كنان مي فرمود :
اي پدران من اي عزيزان ببينيد با فرزندم حسين چه كرده اند ، آب فراتي كه همه حيوانات
از آن مينوشند بر فرزندم حرام كردند
سپس اشاره كرد كه محتشم باز هم بخوان .
محتشم ادامه داد :
محتشم اطاعت امر كرد و در حاليكه عمامه اش را از سر برداشت و فرياد كنان صدا زد يا رسول الله :

مقبل ميگويد :
من هم شاعر اهل بيت بودم و دوست داشتم پيامبر به من هم بگويد تو هم اشعارت را بخوان .
هر چه انتظار كشيدم نفرمود .
مايوسانه از حرم خارج شدم كه ديدم حوري مرا صدا ميزند اي مقبل ، فاطمه زهرا سلام الله عليها به نزد پدر آمد و فرمود به مقبل هم بگوييد تا اشعارش را بخواند
مقبل گويد رفتم روي منبر پله اول ولي ديگر پيامبربه من نفرمود برو بالاتر فهميدم
مقام محتشم از من خيلي بالاتر است .
شروع كردم به خواندن اشعارم :
غش كرد . مقبل گويد :
ناگهان امام حسين عليه السلام را درهمان حالت رويا ديدم كه ازآن حلقوم بريده صدا زد :
اي مقبل من خودم خلعت تو را خواهم داد
مقبل گويد در اين حال از خواب بيدار شدم .
فرداي آن روز قافله اي به قصد زيارت كربلا حركت كرد و مراهمراه خود برند
تو را میبينم و ميلم زيادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگويی برآوردم
شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز میجستم
رخت میديدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبينم چه باک از خصم دم سردم
و سیب درانتهای کمال
بنگرکه چگونه خواهی افتاد؟
چون برگی زرد
یا چون سیبی سرخ...
هفت چيز بدون هفت چيز ديگر، مسخره است :
1- هر كس با زبان استغفار كند ولى در قلب استغفار نكند، خود را مسخره كرده است
2- هر كس از خدا توفيق بخواهد و كوشش ننمايد، خود را مسخره كرده است
3- هر كس هوشيارى و احتياط در زندگى بطلبد ولى بى مبالاتى كند، خود را مسخره نموده است
5- هر كس از آتش جهنم به خدا پناه برد ولى خواسته هاى نا مشروع دنيا را ترك ننمايد، خود را مسخره نموده است
6- و هر كس به ياد خدا باشد ولى سرعت براى ديدارش نگيرد خود را مسخره كرده است (1)
( در بحارالانوار هفتمين مورد ذكر نشده است )
از شیشه نبودیم که از سنگ بمیریم
ما آمده بودیم تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم
ما را بکش و مصلح کن و خوب بسوزان
لایق که نبودیم در آن جنگ بمیریم
یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ یمیریم
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیرم.
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیریم
هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه
الحق که در این دایره خون رنگ بمیریم
او همان خدای روز های سخت،وقت بلاها و مصیبت ها ،رنج ها ،بیماریها و تنهایی هاست ؛پس چگونه است که از او غافل می مانیم!
سؤال عجيبيه ؟ نه؟
راستي شما چند سالته؟
تا حالا چقدر به اين موضوع دقيق فكر كردي؟
اصلا سال ازكجا پيدا مي شه؟
يادش بخير كتاب علوم دوره ابتدايی :
« يك دورگردش زمين به دورخورشيد را يك سا ل مي نامند.»
بذار ببينم يعني چي!
من ۳۰ سا لمه،
يعني از وقتي كه من به دنيا اومدم تا حالا،
زمين ۳۰بار به دور خورشيد گشته!
خوب اين موضوع چه ربطي به من داره؟!!!
يعني اگه تو همين مدت زمين به جاي 27 بار
صد بار دور خورشيد مي گشت، من الان صد سالم بود؟!!!
يا اگه مثلا هفت بار دورزده بود ، من هفت سالم بود؟!!!
اين كه سن من نيست!
اين سن زمينه! نه سن من!!!
پس سن من ازكجا معلوم مي شه؟
زمين هر يك دور كاملي كه به دور خورشيد خودش مي زنه،
يك سا لش مي شه!
پس منم هر يك دوري كه به دور خورشيد خودم بزنم،
اون وقته كه يك سا لم مي شه،
حالا بهتر شد ، نه؟
راستي خورشيد من كيه؟!!!
اصلا بگو ببينم خورشيد شما كيه؟!!
تا حالا چند بار دورش گشتي؟!!!
(منبع: با بهره گيري از حكمت هاي علامه جوادي آملي)
| Design By : Night Skin |

